This is the start of the ending

هی؟!

یکشنبه 24 دی 1396 06:07 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
برای شروع، اگه واکنشتون چیزی تو مایه های "این نوشته ها خوب نیستن" "احمق" " مطمئنم خودتم به اینا میخندی" " بچه ای پنج ساله ی زشت" " احساسات پوچ" هست ، من همه ی اینا رو میدونم میدونم که نوشته ها هیچ کمکی نمیکنه من همه ی اینا رو میدونم
ولی کاری غیر از اینکه حرفها رو بگید بلدید؟ چون خودم گفتنشونو خوب بلدم
اگه میتونید کارشونو تموم کنید، بیایید اینم ماشه
کارشونو تموم کنید این همه ی چیزیه که میخوام و اونوقت ازتون یه تشکر گرم طولانی میکنم.
چون خودم هیچ وقت نتونستم ماشه رو بکشم.
و اگه نمیتونید از من یا متن ها یا هرچیزی شبیه که مربوط به منه دور شید، این کارتون ناراحتم نمیکنه.
ارزو میکردم منم میتونستم دور شم ولی این قفل کلمات زیادی پیچیده اس و من نمیتونم بازشون کنم و خودمو از قفس نجات بدم و اینجا گیر افتادم.
در هرصورت به شروع یک پایان خوش اومدید!
پایانی که انگار هیچ وقت قرار نیست برسه و این صداها تموم نمیشن
-زد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 بهمن 1397 03:40 ب.ظ

مدرسه رو غیرقابل تحمل تر از این نکنید.

پنجشنبه 28 شهریور 1398 05:08 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
ارسال شده در: ×talk× ،
هی! 
میدونم خیلی وقته ننوشتم درواقع من خیلی وقته نمیتونم خوب بنویسم برای همین اینجا خالیه و بعید بدونم دیگه کسی اینورا بیاد.
ولی باید این حرفا رو بزنم.
صادق باشم باهاتون؟ من همه مدل شخصیتی رو تو مدرسه تجربه کردم
کسی که یه گوشه میشنیه و بقیه مسخره اش میکنن
کسی که همه بچه ها دور شن و قبولش دارن
کسی که با معلما بحث داره
کسی که میره رو سقف نماز خونه
همش همشو داشتم و تجربه کردم و خوب میدونم امسال چه موقعیتی قراره داشته باشم برای همین اومدم تا بنویسم.
میدونید مدرسه برای خیلیا جهنمه نه صرفا برای اینکه درسشون بده یا معلما باهاشون بدن یا از امتحان خوششون نمیاد یا هیچی از ریاضی نمیفهمن.
(نه اینکه اینا دلیلش نباشه چرا اینا هم هست) اره ممکنه برای شماهام جهنم باشه حالتون از مدرسه بهم میخوره.
خیلیا هرروز شبا نمیخوابن و گریه میکنن و صبح با چشمای پف کرده میان سر کلاس و وقتی برمیگردن خونه شروع میکنن به گریه کردن فقط بخاطر حس های که مدرسه بهشون میده.
درسته نظام اموزشی افتضاحه، نود درصد معلما هیچی یاد نمیدن من همه ی اینا رو میدونم شماهاهم میدونید.
ولی ازتون یه خواهش دارم مدرسه رو غیرقابل تحمل تر از این نکنید.
از ادمی خوشتون نمیاد؟ باشه نادیده اش بگیرید و همین.
نه با دست تو اکیپتون نشونش ندید، درموردش حرف نزنید، جک نسازید. نه، نیایذ تو صورتش بگید که جات اینجا نیست، بهش نگید حرف های آزاردهنده نزنید. 
بهتون قول میدم اون هرثانیه داره تو ذهنش خودشو سرزنش میکنه.
میخوایذ ذعوای که شروع کردیدو تموم کنید؟ به طرف بگید، به معلما نگید، سختش نکنید برای اینکه به نفع خودتون تموم شه دروغ نکنید.
همجنسگراها کثیفن؟ از ترنسا متنفرید؟ قبول، حتی نمیخوام عقیده اتونو عوض کنید فقط پیکسل اونای که حمایت میکننو تو سطل نندازید اونا براشون ارزشمنده.
میخواید دوستاتونو لمس کنید؟ به من ربطی نداره فقط بهشون نگنید "اگه کاری میکنم دست خودم نیست عاخه من لزبینم"
و حتی جرئت نکنید با جمله های عاشقانه گفتن با کسی دوست شید چون این خیلی قشنگ به نظر میرسه. بله برای یه نفر خیلی روش دوستیه قشنگه ولی برای پنج نفر همینا رو میگید؟ نه این بازی کرذن با احساسات بقیه اس.
از گربه ها بدتون میاد؟ سمتشون نرید. وقتی یکی دست میزنه "کثیف" خطابش نکنید.
بوفه اتون اگه گرون میفروشه غر نزنید، نخرید ازش، و اگه میخرید تو کلاس برای نقد نگید"مردم منتظرن یه چیزی گرون شه تا بخرن مشکل از مردمه نه دولت"
اگه کسی رفتار غیر عادی نشون داد و اذییتون کرد نادیده اش بگیرید خواهش میکنم خواهش میکنم باهاش طوری رفتار نکنید که این رفتاراش تشدید شه.
و جهت اطلاعتون کسی که مشکل روحی داره، ممکنه توهم بزنه، وسط کلاس بزنه زیر گریه، تمام زنگ تفریحا خودشو تو دستشویی حبس کنه و هرکاری بکنه همچنان مثل شماهاس.
میتونه درس بخونه حتی میتونه از شما بهتر نمره بگیره، بهتر مقاله تحویل بده، برای همینکه اومده مدرسه.
بهش نگید " با این وضعیتت جات اینجا نیست" " تو واقعا میایی مدرسه؟ ادرس امین ابادو بدم؟" "پیش روانپزشک میری؟"
اون خودش به اندازه ی کافی حس بد داره، انتظار نداره بهترش کنید فقط نادیده اش بگیرید و حس بدتری ندید، خواهش میکنم ازتون.
و اگه دیدید یه همچین اتفاقی افتاده خواهش میکنم ساکت نمونید و نزارید ادامه پیدا کنه.
ممنون که خوندید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 شهریور 1398 05:42 ب.ظ

-

سه شنبه 5 شهریور 1398 09:40 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
این پست صرفا جهت برطرف کردن دل تنگیمه 
بیاید بهم بگید تو این نزدیک یه ماهیی که نبودم چیکار کردید:)))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کی میاد؟

پنجشنبه 20 تیر 1398 07:09 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
اون روز کی میاد که قراره به همه ی این اتفاقا بخندیم؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بغلم کن

دوشنبه 17 تیر 1398 10:53 ق.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
i'm not a liar i'm a lilac and you're my sun
بغلم کن تا کلمه هام پیروز شن



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 تیر 1398 10:21 ب.ظ

و این تمام چیزیه که ما هستیم

شنبه 1 تیر 1398 04:31 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
قطار حرکت میکنه و گوشه ی یه تخت نه چندان بزرگ برای دوفنر
توی آغوش هم 
نه چندان مهم، نه چندان قوی، نه چندان با جرئت همراه با رویاهای حبس شده تو قفس
نوازش های پنهانی و تظاهر کردن به عادی بودن
و این تمام چیزیه که ما هستیم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 1 تیر 1398 04:32 ب.ظ

تموم شد، همینقدر سریع

شنبه 25 خرداد 1398 12:29 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
این قرار بود یه سفر کوتاه و کسل کننده از دانکستر به لندن باشه ولی هرچیزی بود جز اون.
همچی سریع تر از اون بود که بشه توصیفش کرد
توی کتابخونه همو دیدن، برای همین موقع دیدن فوتبال اشنا به نظر میرسیدن ولی توی کافه چیزی بیشتر از اون بودن
احمق بازی درمیورد و پسر بلندتر درستش میکرد 
و میخندیدن طوری که هیچ وقت یادشون نمی موند برای چی میخندیدن
بعد سینما پیش هم بودن 
اولین بوسه ی آخر 
دیگه اون کسی بودش که وقتی گریه میکرد تو بغل کسی جا داشت
و یه زبون خاص باهام ساختن
و وقتی بالای کابینت بود کسی پایین میاوردتش
ولی همه ی اینا با رفتنش به دانکستر تموم شد، همینقدر سریع.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 25 خرداد 1398 12:50 ب.ظ

|درمورد ما بنویس|

جمعه 24 خرداد 1398 12:17 ق.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
El sueño de un escritor. A writer's dream Writing & Photography Escritura y fotografía. Typewriter / máquina de escribir
دست من نیست که دستگاه تایپ اینقدر کراشه:))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 24 خرداد 1398 12:18 ق.ظ

بهم بگو کی دیگه لازم نیست بجنگم؟

یکشنبه 5 خرداد 1398 01:26 ق.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
بهم بگو کامل بودن چه حسی داره؟
بهم بگو این جنگ کی تموم میشه؟
بهم بگو کی دیگه لازم نیست بجنگم؟
بهم بگو کی شب راحت میتونم بخوابم؟
بهم بگو چجوری این تاریکی رو رد کنم به روشنایی برسم؟
بهم بگو کی قراره توی رویاهام غرق شم؟
اگه ادامه ندم یه اختلالم
اگه ادامه بدم یه اشتباه بزرگ تر
چون من تنها چرخ اشتباه این ساعتم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 خرداد 1398 01:28 ق.ظ

لویی، لیام نیست

دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 06:17 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
لویی این چندروز خیلی لیامو اذییت کرده، بیشتر حرصش داده، در نتیجه شوخی هاشون تبدیل شده به بحث های روزانه
لویی باید معذرت خواهی کنه، لویی مقصر اصلی این اتفاق بود.
اون توقع نداشت لیام که همیشه باهاش خوب رفتار کرده و بهش لبخند زده الان بهش بی محلی کنه، سرد رفتار کنه و بگه تو به حرفام اهمیت نمیدی
لویی باید معذرت خواهی کنه باید معذرت خواهی کنه ولی یه مشکلی هست
لیام همیشه کسی که بارها و بارها در طول هفته به لویی میگه دوستت دارم
اون کسیه که چشمای لویی رو میپرسته
اون کسیه که لقب های دوست داشتنی به لویی میده و لویی اون لقبا رو قبول نمیکنه
اونو جوری بغل میکنه که شیرین ترین مخلوق دنیاس
و اگه کسی بهش نگاه کرد اونو محکم تر بغل میکنه
اون کسی که احساساتشو بروز میده لیامه
لویی، لیام نیست
اون کسی که احساساتشو تو خودش میریزه 
اون با لیام مثل همه رفتار میکنه 
اون لیامو عادی بغل میکنه عادی باهاش حرف میزنه 
ولی همین عادی ها هم برای لیام عجیب غریب ان
"من لویی ام لیام، لویی. 
من توجه هم فقط به هریه و چشماشو جوری نگاه میکنم که انگار بهترین موجود روی زمینه
اصلا از لیامی که با محبت تر بهم نگاه میکنه خبر ندارم
من به کسی نگفتم دوستت دارم یا معذرت میخوام 
و هرکی این حرفا رو بهم زد از خودم دورش کردم
و اون سرد شد
لیام؟ لیام صدامو میشنوی؟
میشه فکر کنی اینا خرافتیه که تو خواب نوشتم؟ آره؟
نه نه نه من باید معذرت خواهی کنم
ولی من لویی ام لیام، لویی!
ولی من از لویی بودن خسته شدم، میخوام اگه ناراحتم اشکام کمکم کنن
یادته میگفتی میخوای ببینی گریه ام چجوریه؟
گریه ام بی صداس لیام برای همینه شبا این موضوعو نمیفهمی
من از لویی بودن خسته شدم، من از لویی بودن خسته شدم لیام!
برا همین ازت میخوام هنوز وقتی وارد یه جای جدید شدی دستمو محکم بگیری
اگه ترسیدی بغلم کنی
هرموقع خواستی بیا رو تختم و تا صبح درمورد هرچی که خواستیم صحبت کنیم
سر صحنه باهام شوخی کن من دلم برات تنگ میشه
دلم برای لی آم تنگ میشه
هنوز لی آم بمون و خودتو این شکلی معرفی کن
معذرت میخوام لیام جیمز پین، لویی ویلیام تاملینسون نمیتونه آستین نباشه"
و اینا رو نوشت تا یه زمانی به دست لیام برسونه شایدم هیچ وقت؟
پ.ن: آستین فامیلی اصلی لوییه، یعنی فامیلی بابای واقعیش که ولشون کرد پس استین نمیتونه نماد خوبی داشته باشه ، امیدوارم منظورو بگیرید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 خرداد 1398 03:41 ب.ظ

من احساسات زیادی رو زیر بالشم قایم کردم

یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 12:09 ق.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
اهمیت نمیدم که ناراحتید، اهمیت نمیدم کسی رو دوست دارید حتی اگه اون من باشم
اهمیت نمیدم کدوم رفتار من باعث میشه دستتونو بزنید روی میز 
نه من هیچ اهمیتی بهتون نمیدم این نقشیه که جلوتون بازی میکنم
تا اینکه شب بشه و احساساتمو از زیر بالش درمیارم 
و بهتون فکر میکنم
اینکه امروز از خیلی خوشگل شدید، چیکار باید بکنم که دیگه ناراحتتون نکنم؟
درسته من احساسات زیادی رو زیر بالشم قایم کردم
هیچ وقت با محبت بهتون نگاه نکردم، میتونم چشمامو کنترل کنم
ولی ضربان قلبم دست من نیستن، هستن؟
کاملا مطمئنم که با هر پیام و حرف دور خونه با خوشحالی راه میرفتم تا به حالت عادی برشون گردونم
بعضی وقتا احساسات از زیر بالش فرار میکنن و به سراغت میان
و برای اونموقع هیچ ایده جز فرار کردن ندارم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 12:36 ق.ظ

مثل شعری که شاعرشو فقط به یاد میارم

جمعه 20 اردیبهشت 1398 02:35 ق.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
اون بیرون آدمهای زیادی هستن که خودشونو گم کردن و دور خودشون میچرخند
زمین به اندازه کافی گرد هست نباید اینقدر دور خودمون بچرخیم
من وقتی کنارشونم اذییت میشم و دلم میخواد کمکی بهشون بکنم
ولی وقتی بهشون نگاه میکنم، وقتی باهاشون حرف میزنم میفهمم منم یه تیکه از خودمو گم کرده ام
مثل شعری که شاعرشو فقط به یاد میارم
توهم گم شدی؟
-روح کوله پشتی غریبه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 اردیبهشت 1398 02:39 ق.ظ

علایقتون، صادقانه ترین احساساتتون هستند

جمعه 13 اردیبهشت 1398 06:41 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
طول میکشه که واقعا بتونید علایقتونو رو نشون بدید
خانواده،دوستا،قانون و هرچیزی که باعث میشه که شما نتونید چیزی که میخوایید رو داشته باشید
ولی هیچ وقت نگاها قرار نیست اذیتتون کنه
برای راضی نگه داشتن کسی به آهنگی گوش ندادید
چون ست رو رعایت کنید لباسی رو نپوشید
علایق شما،صادقانه ترین احساساتتون هستن که هیچ وقت قرار نیست باعث ناراحتیتون بشن
و اینکه براشون جلوی بقیه وایمیسید احساس خوبی هم بهتون دست میده
هیچ کس نگاه خوبی به کسی که، لباسای قدیمی که به اصطلاح"وصله پینه اس"
یا زیر چشمشو سیاه میکنه، نداره
ولی من هیچ وقت از این نگاه ناراحت نشدم چون این تنها مدلیه که با تموم وجود دوستش دارم
اون لحظه ها ما خودمونیم
و اونموقع تنها وقتیه که میتونیم خودمونو تحمل کنیم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 08:11 ب.ظ

بازی تقلید

جمعه 30 فروردین 1398 05:45 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
ارسال شده در: ×movie× ،
The Imitation Game - Benedict Cumberbatch, Matthew Goode, Keira Knightly
[هر روز تصمیم می‌گرفتیم که کی زنده بمونه و کی بمیره…مردم جنگ رو مثل یه نبرد حماسی می‌دونستن. آزادی در مقابل ظلم، دموکراسی در مقابل نازیسم، ارتشی از میلیون ها سرباز زخمی روی زمین، ناوگانی از کشتی‌ها که ته اقیانوس غرق می‌شدن، هواپیماهایی که اونقدر از آسمون بمب می‌انداختن که خورشید رو محو می‌کردن. ولی جنگ برای ما این نبود، جنگ برای ما فقط شش تا نابغه رمزگشایی در یک روستای کوچک در جنوب انگلیس بود]
بازی تقلید از فیلمای که وقتی میبینید میشینید و به خودتون فحش میدید که چرا این فیلمو زودتر ندیده بودید
دیالوگای جالبی داره و شخصیت آلن جذبتون میکنه 
این فیلمو خودم چندماه پیش دیدم امروز نشستم دوباره دیدمش و دوباره و دوباره عر زدم:))))




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 فروردین 1398 05:56 ب.ظ

چیزهای که بهم ربط نداره رو بهم ربط بدیم، مثل خودمون

سه شنبه 20 فروردین 1398 12:50 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
لی لی عزیز، درسته خنده داره من هنوز کاری نداری ولی میخوام بازنشست شم
من زیاد منتظر موندم، منتظر اینکه برگردی و مثل قبل باهم تو خیابون راه بریم، زیر درخت ها بشینیم و کتابهای که هیچ ربطی بهم نداره رو بهم ربط بدیم، مثل خودمون!
هیچ ربطی بهم نداشتیم ولی بهم گره خوردیم، راست میگفتی ما عادی نبودیم.
هیچ وقت، هیچ کس یه احمقو تحمل نکرد. هیچ کس وقتی کاسه اشو لبریز کردن و شکستن اونا رو بهم نچسبوند
اون تو بودی که یه احمقو تحمل کردی، حق رفتن داشتی ولی نرفتی
میدونم اگه الان اون سردیها نبود میتونستم تو بغلم داشته باشمت
خاک های سرد لی لی من رو ول کنید من منتظرشم
دلم تنگ شده براش، بیشتر از هرچیزی که سردیتون اون رو بفهمه.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 فروردین 1398 12:55 ب.ظ

soon is soon?

پنجشنبه 8 فروردین 1398 11:54 ب.ظ

نویسنده : ᴢᴇᴅᴅ
و اینک سحر وقت انتقامه:)))

میدونی که باید بیایی ادامه مطلب دیگه؟

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 فروردین 1398 12:11 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2